رضا قليخان هدايت
1282
مجمع الفصحاء ( فارسي )
كنون به زيرزمينم چو صد هزار غريب * گرفته اين تن مسكين من به گل مسكن ز خاك و خشت همىكرده بستر و بالين * ز درد و حسرت كرده ازار و پيراهن چو چشمهاى يتيمان ز آب ديده لحد * چو جامههاى شهيدان ز خون ديده كفن نه كس بيارد روزى ز روزگارم ياد * نه كس بگردد روزى مرا به پيرامن به زير خاك فراموش گشته بر دل خلق * ستم رسيده ز جور زمانهء ريمن گرفته ياد ترا دوستوار اندر دل * نهاده عهد ترا طوقوار در گردن گذاشتيم و گذشتيم و آمديم و شديم * تو شاد زى و بكن نوش بادهء روشن بخواه جام و برافروز آذر بر زين * كه پرشمامهء كافور شد كه و برزن رسوم بهمن و بهمنجنه است و روز سده * الا به بهمن پيش آر قبلهء بهمن زمين صحيفهء سيم است و ابر گنج گهر * درخت قبّهء كافور سنگ درّ عدن سده دليل بهار است و روزگار نشاط * نشاط كن كه جهان پرگلست و پرسوسن فلك درفش همىبارد و هوا الماس * ز خاك سنگ همىرويد وز آب آهن